قاصدک
...قاصدک...
قاصدک تنهایم ٬ مثل من هیچکس تنها نیستاین همه پیش همه رسوا نیست
منم و بی کسی و تنهایی ٬ کنج آلونک وحشت زده ی رسوایی
قاصدک غم دارم
قطره ای اشکم من که زچشم سیهی ریخته ام
قاصدک بی سر و سامانم من
هر کجایی که پناهنده شدم طرد شدم
آتش سردم من
قاصدک وای به من ؛
همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
و به دیوانگی ام می خندند
مثل ابر سیهی غمگینم
قاصدک دریابم ؛
روحم عصیان زده و طوفانی ست ٬ آسمان نگهم بارانی ست
قاصدک غم دارم ٬ غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
سایه ی مرگ من نزدیک است
سخن از نسل بشر٬ سخن از فتنه و شر
در دلم مرگ سخن ها دارم
بشریت گم شد ٬ پاره شد دفتر ارزنده ی انسان بودن
همه جا وحشت و جنگ ٬ این همه جنگ چرا ؟!
رنگ و نیرنگ چرا ؟!
کاشکی جنگ نبود ٬ دل ابنان بشر سنگ نبود
کاشکی بین بشر وحدت بود ٬ همه جا صلح و صفا بود ٬ صمیمیت بود
سخن این است که انسان باشید ٬ از بد و زشت گریزان باشید ٬ سخن از وجدان است
قاصدک حال گریزش دارم
می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست
پستی و مستی و بد مستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید آن نیست فقط یک رویاست...

نظرات شما عزیزان:

Bahal o taeamol barangiz bud !